X
تبلیغات
مي تراود دردي...


مي تراود دردي...

                  تلخ کنی دهان من...

قند به دیگران دهی....

                                                                        آخه چرا؟



..................................

سالها بعد می فهمی..آنچه به تو برنمیگردد جوانی و زیبایی ات نیست...

آنچه به تو برنمیگردد...منم که تورا پیر و زشت هم....

می پرستیدم...!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 1:23 توسط فرزانه اي...| |

من اونیم که سایه ام نداشت

دلش رو توی کوچه جا گذاشت

همون که تو دلش غمارو کاشت

غیر از این سکوت چیزی برنداشت

من اونیم که گریه می کنه

همون که بغض و ول نمی کنه...

همون که هیچکی باورش نکرد...

اشک و عاشقه رونمی کنه

صدام که سر به آسمون کشید، دلای عاشق و به این جنون کشید

خدا ببخشه اونو که نموند...

که قلب سادمو اون به خون کشید

عشق ادعا سرش نشد، آخرش نشد

که یاد من بره....

آسمونو باورش نشد ، کبوترش نشد

دوباره بپره

من اونیم که خیره رو دره، خوشیشو میده غصه می خره

که حالش از همیشه بدتره...

دل نمیده و دل نمی بره...

کسی که با کسی قدم نزد

تو خونه عکسی غیر غم نزد

سری به قلب عاشقم نزد

اونکه رو دلم زخم کم نزد

(یه چیزایی بدجوری رو دلم سنگینی میکنه...چند شبه که.......

کاش لااقل..................................................................

مثل اینکه قرار نیس یه کمی سبک شم...............

نه هوای تازه و نه لباس نو میخوام....هی)


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 10:48 توسط فرزانه اي...| |

درگیر این حاله پریشونمممممممممممممممم

قلبم بدونه تو چه بی کسهههههههههههههههه

اونقد ازم دوری ببین حتییییییییییییییییییییییییی

صدام به گوش تو نمیرسهههههههههههههههه

درگیر این غصه شده قلبممممممممممممممممم

آرامش من رو به هم زدییییییییییییییییییییییی

امشب ببین اشکامو تو چشماممممممممممممممممممم

با بستن چشمات رقم زدیییییییییییییییییییییییییییییی..........

بی مخاطب...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 11:38 توسط فرزانه اي...| |

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 13:43 توسط فرزانه اي...| |

خوابم میاد ولی خوابم نمیبره...

چشام به کنار خیابون بود...برگشتم با چشمای پر اشک تو چشاش نگاه کردم....

اصلا انتظارشو نداشتم...جواب درد دل کردن این نبود!!!پشیمون شدم...چرا بقیه اینقدر تو گوشم خوندن که باید

 حرفامو بهت بگم...چرا گفتن که باهات دردل کنم؟جواب درد دل کردن کوفت نبود!بیشعور گفتن نبود!فقط دلم

 روز پنجشنبه ای گرفته بود...دلم جبرانشو میخواست...نه تشر شنیدن...

هه! دلت از نبودشون بگیره...بغض کنی...بعد بگی غلط کردم که دلم گرفت...ببخشید که اختیار دلم از دستم در میره...غلط کردم که پیش یه نفهم حرف زدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و بعد تو دلت بگی اینم رو همه ی اون نبودنها....!!!!و تو دلت بمیره...!!! (باشه به پیشنهاد دوستم فکر میکنم...کی فکرشو میکنه؟)

چی گفتم امشب؟؟!حتی با نوشتن هم نه اخمم باز شد و نه دلم آروم....دلم آرامش ابدی میخواد!!!

نوشته شده در جمعه ششم دی 1392ساعت 1:48 توسط فرزانه اي...| |

گاهی عوض میشم...شایدم عوضی میشم...خدا به دادم برسه!!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 13:40 توسط فرزانه اي...| |

خدایا بدجوری دلم گرفته...گلوم درد میکنه از بغض...میشه هیچ مزاحمی نباشه؟؟؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 23:3 توسط فرزانه اي...| |


:قالبساز: :بهاربیست:



ونوس حشره خوار - آژانس مسافرتی - گویا آی تی - تک تمپ - مطالب جدید - گرافیک - وبلاگ